نان سنگک یخزده سق میزنم و اشکهایم بالش سفت زیر سرم را خیس میکند. با خودم فکر میکنم ترک دیدار با تراپیست و قرصهایش شاید ایده بدی بوده است.
کمرم تیر میکشد، پاهایم و سری که دستمالی مترسکوار بر آن جا خوش کرده است.
دستم از سردی سنگک یخ میکند.
فردا باید پشت میز ویراستاری بنشینم با همین حال خراب، با همین چشمان نمدار ولی دلخوشم به اتاق خالی و اینکه مجبور نیستم سر هر حرف پیشپا افتادهای بغضم را ببلعم.
در عجبم که دنیا چقدر خالی از آدم بود و نمیدانستم...
دیشب حوالی میدان انقلاب بودم، آذر، قدس، ایتالیا و جوانهایی که با لباسهای گشاد و موهای رها بدون هیچ شرارتی چرخ میزدند در خیابانها در یک قدمی انبوه نیروهای انتظامی که الحق رعبآورند...
دیشب دلم درد داشت و سر که میچرخاندم جوانی گذشتهام انگار رخنمایی بیشتری میکرد. به جای خالی کافهنزدیک نگاه میکردم و روزهایی زنده میشدند که در اوج سختی آنجا مینشستم و در تنهایی خداخواستهام مثل امروز به مردم چشم میدوختم و برای فردایی که حالا گذشته من است داستان میساختم. آن زمان اندیشهام این بود که خدا خلقتش را بر تنهایی آدم بنا نکرده و حال میخندم به ذهنیت بچهگانهام.
روز جمعه خود را ...
۱)داد بزن
فریاد بزن
ناسزا بگو
و من همه اینها را میگذارمم به پای دوستت دارمهایی که گفتی و جوابی نشنیدی.
۲)میگوییم دنیای بیرحمی است و یادمان میرود دنیا بدون آدمهای بیرحم چنین نمیشد و من یکی از هزارانی هستم که مردم گمان میبرند سنگی به جای دل در من نهادینه شده است.
مردم به گمانهایشان دلخوشند، به تصاویری که از دیگران می سازند و اینگونه خود را تبرئه میسازند.
۳)من همان اندازه بیرحمم که بیرحمی دیدهام و شاید کمی بیشتر تا بتوانم در طوفان بعدی کمی کمتر خم شوم.
۴)و اما بعد...
پ.۷ سال گذشته و هنوز کابوس میبینم
http://shortny.ir/3xX